تبليغاتX
عشق صدای فاصله هاست..و عاشق همیشه تنهاست

عشق صدای فاصله هاست..و عاشق همیشه تنهاست

تقدیم به دستای گرمی که دستای سردم را رها کرد...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت2:51توسط | |

 

دیگه احساسی نداری به من و عشق وجنونم

نمیگی اماچه ساده اینوازچشات میخونم

  

یه لحظه چشماتوببند

شایدمنویادت بیاد

همون که بهش گفتی یه روز

جای توهیچکس نمیاد....

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت1:13توسط | |

تو را هرگز نمی بخشم....

تو تنها عــــــشق من بودی............

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت1:16توسط | |

‌آهای......

با توام

تو چشام نگاه کن!

با این که میدونم چشام از یادت رفته...

میدونم نمیخوای..

ولی برای لحظه ای یادت بیار روزهای خوب و پاک دوست داشتنمون رو...

یادت بیار اولین باری رو که دست تو دست هم گذاشتیم....

دستام مثل همیشه سرد بودن....

یادت بیار....همون دستای که رهاشون کردی....

تو چشم چندین نفر بعد من خیره شدی؟!

دست تو دست چند نفر بعد من گذاشتی؟!

 بدون این که دلیلشو بدونی......؟!

فقط برای لحظه ای به یاد بیار خیره شدنها رو....

من رو....

نگاه های خالصانه ای که پر بود از عشق....

پر بود از یک هس غریب...

که بعد تبدیل به نفرتش کردی

آهای بی وفا...

میدونی امروز چه روزیه؟

مطمئنم که نمیدونی

یکی ازسخترین و بد ترین و فراموش نشدنی ترین روزی که.......

مهم نیست...

فقط دیگه نمیخوام اون روزا برگرده...

دیـــــــــگه نمیخــــــــــوام بهت فکر کنم...

یعنی همون کاری که تو خیلی وقته نمیکنی...

تازه شدم مثل خودت...

شبیه تو شدن برام ارزش داره....

ازت تشکر میکنم که کمکم کردی...

برای این که بتونم فراموش کنم آنچه گذشت را...

به یاد روزهایی که به عشق صادقانمون افتخار میکردم

و حالا افتخار میکنم که هستــــــم....

 به بودنم......بی آنکه تو باشی....... 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت23:39توسط | |

 

همه چیز آرام ....آرام

باورت می شه؟....

دیگر یاد گرفتم شبها بخوابم " با یک آرامش"

بعد از سال ها.....

من...

بی تو...

همه چیز را یاد گرفتم !

راه رفتن در این دنیا را هم..بدون تو یاد گرفتم! 

یاد گرفتم چگونه با تو باشم.... بی آنکه تو باشی! 

یاد گرفته ام....نفس بکشم بدون تو....

تو نگرانم نشو!

همه چیز را یاد گرفتم!

یاد گرفته ام که بی تو بخندم

یاد گرفتم که دیگه بی تو گریه نکنم ..و بدون شانه هایت...!

یاد گرفته ام دیگر عاشق نشوم

یاد گرفته ام که دیگر به کسی دل نبندم 

اما 

خیانت کردن را یاد نگرفتم....

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت16:17توسط | |

آغوشش پر بود از بوی بیگانه....

بوی خیانت می داد !!!!!

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت15:1توسط | |

من به غیر از تو هیچ کسی و نداشتم....

  همه ی امیدم...همه ی زندگیم شده بودی

توی این همه روزهاو شبها فکر هیچ کسی جز تو توی فکرم نبود

دو سال گذشت...

خودت خواستی.......ازم دلگیر نشو

هرچی مینوسم از روی زبونم و زخم هایی که توی این دو سال خوردم...نه دلیل بر فراموشیت..

بعضی وقتا نوشته هام دلگیرن....واسه عشقی که به پات ریختم و اون شد جوابم....

بعضی وقتام دلتنگ و عاشق واسه این که دوست داشتم....

مینویسم برای تو برای تویی که خیلی وقته که  اسم و نمیاری.......

خیلی وقته قسمت رو شکستی........تا راحت تر فراموشم کنی...

ولی من هنوز برات مینوسم......به این معنی که هنوز تو فکرتم و اسمت تو نوشته هام هست...

مگه خودت نخواستی تا بلاگم و باز کنم.....این کارو کردم تا با نوشتنم همیشه به یادت باشم........

چه متنی که ناراحتت کنه...وچه چیزی که با خوندنش خوشحالت کنه........

مهم اینه که برای تــــــــو می نویسم........

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت16:33توسط | |

 

دیگه نمی خوام با تو منتظر اومدن بهار باشم

می خوام بدون تو منتظر  بهار باشم

دیگه نمی خوام قلبم واسه دیدنت بی قرار بمونه

می خوام بدون تو قلبم بی قرار باشه

دیگه نمی خوام دلمو مثل دریا کنم تا بتونم همه بدی هاتورو تو دلم جا بدم

می خوام بدون تو تو دلم فقط خوبی جا بدم

دیگه نمی خوام با خاطره هات نفس بکشم

می خوام بدون تو نفس بکشم

دیگه نمی خوام دستم واسه گرفتن تو از خدا رو به آسمون دراز بشه

می خوام بدون تو با خدا حرف بزنم

دیگه نمی خوام برای تو عاشقی کنم

می خوام بدون تو عاشقی کنم

دیگه نمی خوام خودمو به خاطر تـــــو تو قفس زندگی بندازم

می خوام بدون تو ازاد  زندگی کنم

دیگه نمی خوام به خاطر تو چشمام گریون باشه

می خوام بدون تو بخندم

دیگه نمی خوام بهت فکر کنم

دیگه نمی خوام با یادت زندگی کنم

دیگه نمی خوام تو خاطراتم پیدات کنم

دیگه نمی خوامت......................

Image and video hosting by TinyPic

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت23:22توسط | |

 

قرار نبود من نباشم
تو شبا خوابت ببره

كسي بياد بجز خودم 
ناز نگاتو بخره
قرار نبود قلب تو رو
جز من کسی داشته باشه

 بجز خودم قرار نبود
كسي موهاتو ناز كنه  
قرار نبود حتي تو خواب
هيچ كسي عاشقت بشه

بجز خودم قرار نبود
خوابتو هيچ كس ببينه 
 كسي بياد
بخواد كنارت بشينه
قرار نبود جاي منو
تو قلبت بديش به كسي


قرار نبود كه بوسه هات
باشه روگونه ي كسي

قرار نبود تو رويا هات
بوي غريبه اي بياد

گفتی که فقط منو داری
دوسم داری خیلی زیاد
قرار نبود بجز خودم
واسه كسي ديوونه شي

قرار نبود تو اوج بي كسي
با ديگري همخونه بشي 
قرار نبود كه هيچ كسي
پناه آغوشت بشه

قرارنبود مثل همه
يه رهگذر بشم برات
قرار نبود بجز خودم
كسي گريه كنه برات
قرار نبود به این زودی  
منو ببری از یاد

قرار نبود یه غریبه
رو لبات بوسه بزنه

قرار نبود من نباشم
بري وباز عاشق بشي

خيلي چيزا قرار نبود
اماحالا قرار شده
قرار نبود ولي. . .
      
                 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت1:9توسط | |

 

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني

حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي

 نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني

صدايت نمي زنم .....چون صدایم را خیلی وقته که دیگر نمیشناسی

 فقط مي خندم ...... به لحظه هایی که در گذرند

روياهاي من در سرزمين خيال تو قاصدكي بيش نبود...

زندگي با تو خاطره اي براي من نبود...

 خاطره هاي با تو تمام زندگي من بود!

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت0:31توسط | |

 

چه شب سرديست امشب ، اما گمان نميكنم به سردي نگاه آخرت باشد.باز هم تنها شديم ،

 منو ماه و شب و ستاره... . قسمتم اينگونه است كه شبم پيراهن شفق به تن نكند.

اما به راستي چه حرمتي دارد اين شبها ، چه باوفا هستند اين ستاره ها .

 هميشه كنار ماه مي مانند من نيز رسم وفا را از آنها آموختم.

اما نميدانم تو بي وفايي را از كه آموختي كه اين چنين قلبت را سنگين كرده ،

 نميدانم چه كسي در قلبت جاي مرا گرفت كه تنهايم گذاشتي.

نمیدانم به کدام محبتش عشقم را فروختی؟

دنیا اینگونه نمیماند عزیزم.آه هیچ دل شکسته ای بی جواب نمیماند ..

این رسمش نبود.......................... این بی وفایی جوابم نبود!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت3:5توسط | |

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم

گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم

تو رقته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست

ناچار این پرواز را این بار باور میکنم. . .

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت3:46توسط | |

 

 

رفتنت را ديدم...
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي....
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد...

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت3:39توسط | |

گرفته تر از تموم شبهای بارون زده

گرفته تر از تموم بغض های نشکسته

هوای گریه دارم. . .

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت3:27توسط | |

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود...

چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

نقش عشق و آرزو از چهردل شسته بود

نقش شیدایی در آن آیینه سیما نبود

گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود


بر لب لرزان من؛ فریاد دل خاموش بود


آخر آن تنها امید جان من " تنها نبود


یار من با دیگری بنشسته بود؛ ای دریغ


جای من را دیگری پر کرده بود.... . .

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت2:26توسط | |

 
می نويسم آری من می نويسم
از عشق برايت حرف می زنم


تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم
عشق را معنا می کنم


تا تو بفهمی معنای عشق من تويی
من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای

تو زنده ام

ای تمام زندگيم!

همیشه به عشق تو می نوازم

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت15:22توسط | |

 

به قدرهرچه گل دیدم مرا آزار کردی تو

                                    خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو

عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشمانت

                                  وکار قلب این دیوانه را دشوار کردی تو

شنیدم بارها با دیگران بودی ولیکن حیف

                            شهامت مال هر کس نیست پس انکار کردی تو

شبی که دیدمت با دیگری در آن کوچه

                              و ناچاراین طلوع تازه را اقرار کردی تو

نمی بخشم تو را او را و هرکس را که بد باشد

                          خدایم خود تلافی میکند هر کاری کرد تو      

نمی بایست نفرین اخرپیمان ما باشد

                                    مرا اما به این کارغلط ناچارکردی تو

چه حسنی داشت درد این شکست تلخ میدانم

                            مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت2:3توسط | |

 

وفای شمع را نازم که بعد از سوختن ...

به صد خاکستری در دامن پروانه می ریزد ...

نه چون انسان که بعد از رفتن همدم ...

گل عشقش درون دامن بیگانه می ریزد ...

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت1:50توسط | |

 

 

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید

وبجاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی

 و بجا اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی حس کنی هنوز هم

 دوستش داری...!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت3:36توسط | |

 

این شعر رو تقدیم میکنم به کسی که رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست...


نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

 

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

 

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

 

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

 

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

 

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

 

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

 

دامنش شد خواب گاه خستگی

این چنین آغاز شد دل بستگی

 

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

 

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

 

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

 

گفتمش

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

 

گر تو زورقمان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

 

دل ز عشق روی تو ویران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

 

گفت

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

 

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

 

با تو شادی میشود غم های من

با تو زیبا میشود فردای من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

 

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبایی ات مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

 

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز  او در این دل جا نبود

 

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

 

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکویی طاق بود

 

روزگار

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

 

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

 

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

 

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

 

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

 

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

 

با که گویم او که هم خون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است

 

بخت بد وین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

 آن طلا حاصل به این قیمت نشد

 

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

 

از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

 

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم ، کم شدم

 

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

 

عشق من

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

 

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

 

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

 

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تارو پود 

 

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او، یاد تو،ما را بس است

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت13:44توسط | |